هرگز فکر نمیکردم از این دست خاطرات توی زندگیم نقش بخوره چون من نه از تاریکی میترسم و نه از چیزی مثل روح و جن و ... .اما اونروز همه چیز یه جورایی با هم جور شده بود. همه چیز کاملا واقعی بود و هرگز باورم نمیشد که من چنین تجربه ای در زندگیم داشته باشم.ماجرا مربوط میشه به خوابگاه و اونم از نوع خالی از سکنه. اواخر هر ترم بیشتر بچه ها به خونه میرن اما خوب معمولا هم رشته ایی های من مجبورن بیشتر از بقیه اونجا بمونند. من هم تنها بودم.
صبح زود شال و کلاه کرده بودم تا کلاس برم.همین طور با خودم از کنار درختا رد میشدم و در ذهنم غوطه میخوردم. یک لحظه یک صدا مثل موج رادیو از ذهنم عبور کرد. برگشتم و پشت و سرم و نگاه کردم هیچ کس نبود برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم بازم شک کردم و برگشتم و این دفعه بیشتر نگاه کردم.هیچ چیز نبود. اون صدا چی بود صدا رو در ذهنم مرور کردم دو بار سه بار !!!! اینکه اسم منه؟؟ اون صدا من و به اسم کوچیک صدا میکرد.یکدفعه خشکم زد یک صدای مردونه بود که تا به حال نشنیده بود.کمی وایستادم و بعد راهی شدم.نمیدونم اون چی بود ولی هر چه که بود اول ماجرا بود.
عصر دوباره به اتاق برگشتم و طبق معمول کارهای روتین هر روز مثل درس خوندن ,غذا خوردن, مسواک زدن و انجام دادم و برای استراحت تصمیم گرفتم چند ساعتی بخوابم. بعد از یک ساعت خواب نمیدونم به چه دلیل اما یه دفعه بیدار شدم و نشستم بعد با خودم گفتم من چرا پا شدم ! ساعت و نگاه کردم هنوز 45 دقیقه بیشتر از خوابم نگذشته بود همینطور که سرم و به طرف بالشم میبردم نگاهم به طرف تخت کناری بود که چیزی نگاهمو خشک کرد. یک عنکبوت یا شاید رتیل به اندازه ی یک کف دست سیاه و پشمالو روی تخت کناری بود و داشت میرفت اون زیر! دوباره پاشدم نشستم اما هر چه نگاه میکردم چیزی نمیدیدم.هر چه فکر میکردم چنین چیزی در اون نواحی امکان پذیر نبود. به هر حال کاری نمیشد کرد از طرفی مطمئن نبودم که اونو در خواب دیدم یا بیداری اما چیزی که مطمئنم اینه که خواب کامل نبودم.
بعد از مدتی هوا تاریک شد و من تصمیم گرفتم بازم درس بخونم. سرپرست برای حضور غیاب آمد و رفت.از پنجره بیرون و نگاه کردم بارون میامد. ناگهان همه جا تاریک شد و من با خودم گفتم ااااه برق رفت. دوباره از پنجره بیرون و نگاه کردم چراغ های محوطه روشن بود اما با نوری ضعیف.
به رختخوابم رفتم چون در اون تاریکی کاری نمیشد کرد به جز خوابیدن.با صدا ی زنگ در بیدار شدم. اول متوجه نبودم بعد که به خودم اومدم تازه فهمیدم برق نیست پس چطور صدای زنگ میاد ؟؟؟ زنگ ادامه داشت با نور موبایل به طرف در حرکت کردم در و باز کردم اما... اما هیچ کس پشت در نبود !! سرم و از در بیرون کردم و فریاد زدم کیه ه ه ه ه ؟
هیچ کس در محوطه نبود. دوباره برگشتم داخل و دراز کشیدم. برق خیلی ضعیف بود به طوری که لامپ فلورسنت روشن نمیشد اما چراغهای خواب و زنگ کار میکردند.هنوز آرام نگرفته بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد. ایندفعه سریع به طرف در حرکت کردم که یک هیکل استخوانی در حالی که یه سویشرت کلاه دار پوشیده بود دیدم.بیشتر نگاه کردم و نور مبایل و به طرفش گرفتم . یکی از بچه ها بود.دنبال دوستش اومده بود کمی حرف زد و بعد رفت. چند دقیقه قبل تو بودی زنگ زدی؟ نه بابا من تازه اومدم !!
شاید این حرف در این زمان ( خوب بودن ) انقدر ها معنی نداشته باشد اما شاید حتی در این عصر کسی بخواهد خوب باشد. شاید کسی به دنبال نسخه ای برای خوب بودن بگردد و شاید به دنبال نسخه ای کوتاه و مختصر باشد. اگر آن نفر, یک نفر باشد فقط به خاطر همان یک نفر این مطلب را می نویسم.

امسال اتفاقات عجیبی در من و ممد افتاده مثلا: سالگرد سوم وبلاگ من و ممد و جشن نگرفتیم یا اینکه تولد ممد جشن گرفته نشد و یا مدتها وبلاگ بدون مطلب بود.از نظر من و وبلاگ این چیزها خیلی عجیبه. هر چیزی علتی داره و این اتفاقات نادر هم بی دلیل نبوده. امیدوارم دوستان و کسانی که وبلاگ و پیگیری میکنند آدم های بخشنده ای باشند. زندگی انسان غیر قابل پیش بینیه و مدام در حال تغییر گاهی وقتها برای انجام بهتر کارها وقت نداریم و گاهی برای عذاب آور ترین کارها وقت می گذاریم. چند هفته ایی میشه که بلاگ رولینگ من و ممد و طراحی کردم اما متاسفانه فرصتی برای معرفی نداشتم. همونطور که قبلا گفتم برای کم کردن حجم لود صفحه ی اول لینک رولینگ وبلاگ رو به یک صفحه ی جداگانه منتقل کردیم.مبنای این لینک رولینگ فید هست. در حال حاضر وبلاگ های زیادی در این قسمت لینک نیستند.امیدوارم دوستان برای درج وبلاگهاشون یاد آوری کنند. توضیحاتی در مورد لینک رولینک من وممد : 
